تبليغاتX
من یه عاشقم


من یه عاشقم

من و بهنامم

یه تصمیمی گرفتم داشتم فکر می کردم که من چگونگی آشنائیمونو

(من و بهی دیگه)ننوشتم.

باید ثبتش کنم بلاخره آمدیمو مهسا خانوم آلزایمر گرفتی

خوب اینطوری دختر که پس اینم یادت نیست(راست می گیا)

دوستان خوبم اگه دوست داشتین بگین

من منتظرم ببینم چند نفرتون با من موافقین

پس تا ببببببببببببب   دددددددددددددددددددددد

PEN MAHSAدوشنبه هجدهم آبان 1388time 11:44 | |

سلام.سلام یه سلام شاد

خوبه که من مجری برنامه کودک می شدم.نظرتون چی ؟

اتفاقا به فکر افتادم که برم یه تست بدم.تقریبا مطمئنم که پذیرفته می شم

من امروز ساعت 6:30 بیدار شدم.آخه می خواستم برم یه دوش بگیرم  که اول شنبه سر حال باشم

بعد برم بانک تنها فرصتی که داشتم.اینه که من امروز سحر خیز تر بودم.

بگم بگم از آخر هفته:

5 شنبه تا رفتم خونه خوابیدم تا ساعت 6.بعد خواهری بیدارم کرد رفتم نماز خوندم .آماده شدم با بهیم رفتیم بیرون

خیلی وقت بود سراغ باقلوای معروف اصفهان نرفته بودیم(اصفهانیا می دونن کجا رو می گم؟؟؟؟؟؟)

حوس کردم منم که اراده کنم ............... رفتیم یه باقلوا با یه دوغ دبش زدیم تو رگ(جاتون خالی)

دلم ذرتم می خواستا اما دیگه خجالت کشیدم.

می خواستیم واسه اتاق بهی کاکتوس بخریم نپسندیدم.تنوعش کم بود.بعدم طبق روال خداحافظی و این حرفا

جمعه از صبح تا ساعت 6 بعداز ظهر درس خوندم و تست زدم.

بعدش یه کاری کردیم منو بهی.................. حال بهیم زیاد خوب نبودش سعی کردم از پشت خطوط و سیم ها آرومش کنم و بخندونمش

همیشه یه جک تکرار ی می گم همیشه هم بهنامم از ته دل می خنده بیشتر بخاطر نحوی گفتنمه که می خنده . فدای خنده هاش که جون می گیرم

می دونید به من چی گفت:مهسا وقتی نیستی خیلی بده خیلی.حالم خوب نیست

................................آه

الان فهمیدید چی شد نه؟

یه زنگم به دادشم زدم .یکم خودم و لوس کردم اونم قربون صدقم رفت تازه دستور فرمودند که با سلیقه ی شخصیم که خیلی قبولش داره براش یه بافت بخرم البته پولشو دوبله ازش می گیرما

مامان بابای گلمم رفتن تهران خاله خانم مامانم هفته پیش از کانادا برگشتن ساکن اونجا نیست رفته بود به دخترش سر بزنه چقدر دل هممون براش تنگ شده بود(البته ما منتظر سوغاتی بودیم) منم خیلی دوست داشتم برم اما باید مرخصیهامو نگهدارم می خوام 10 روز مونده به کنکورم ازشون استفاده کنم اینه که نشد برم.بابائیمم  رفته واسه بازار کاراش

فداشون بشم دیگه تنهائی میرن سفر

قربون جفتشون برم آقا قربون مامانیم بیشتر من مامانیم و می پرستم بخدا یه اسطورس اگه بگم داستانشو براتون.نمی گم که

برای شام با خواهری و آقاشونو سامی کوچولومون رفتیم بیرون ساعت 12 برگشتیم

خونه من خیلی حرص خوردم چون نتونستم در چشم بادو ببینم(این فیلمها رو خیلی دوست دارم.)

اینم از آخر هفته ی ما

آقای عزیزم امزور 4-6 تمرین داره از آنطرف با هم می خوایم بریم بازار می خوام چکمه بخرم

بهیم می گه توکه داری پولتو نگه دار  خانومم.دارم اما هم کوتاه هم لژ نداره. اما من دلم یه بوت بلند که تا زیر زانوم باشه یه کوچولو هم لژ داشته باشه خوب می خوام خانومی بگردم.می خوااااااااااااااااااااااااااام دقیقا همینجوری به بهنام گفتم.حالا دیگه فکر می کنید بهنام می تونست چیز دیگه ای بگه.

برمی گردم.

پ.ن:دبیرستان دخترانه غیر انتفاعی اصفهان واقع در خیابان میر

روز 13 آبان ترکوندن به حدی که همbbcهم  voa گفتن

بچه ها همه رقتن تو حیاط  با هم دیگه شعار میدادن

یکی از شعارا مدیر با کفایت حمایت حمایت

یکی از شعارای خوبشون و گفتم چون دلم نمی خواد فیلتر بشم.

غلط کردم.

پ.ن: سعی کن آخرین نفری نباشی که کمک می کنی


PEN MAHSAشنبه شانزدهم آبان 1388time 10:51 | |

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بي كاري خسته و كسل شده بودند.
ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بياييد يك بازي بكنيم مثل قايم باشك.
همگي از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد، من چشم مي گذارم و از آنجايي كه کسي نمي خواست دنبال ديوانگي برود همه قبول كردند او چشم بگذارد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش را بست و شروع كرد به شمردن .. يك .. دو .. سه .. همه رفتند تا جايي پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد، خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد، اصالت در ميان ابرها مخفي شد، هوس به مركز زمين رفت، دروغ گفت زير سنگ پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت، طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود نمي توانست تصميم بگيريد و جاي تعجب نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است، در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود و پنج ... نود و شش. هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و بين يك بوته گل رز پنهان شد.

ديوانگي فرياد زد دارم ميام. و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و بعد لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود، دروغ ته درياچه، هوس در مركز زمين، يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق و از يافتن عشق نا اميد شده بود. حسادت در گوش هايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
ديوانگي شاخه چنگك مانندي از درخت چيد و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي دست كشيد عشق از پشت بوته بيرون آمد درحالي که با دستهايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند او كور شده بود! ديوانگي گفت من چه كردم؟ من چه كردم؟ چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟ عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كمكم كني مي تواني راهنماي من شوي.
و اينگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره همراه اوست! و از همانروز تا هميشه عشق و ديوانگي به همراه يکديگر به احساس تمام آدم هاي عاشق سرک مي کشند ...
PEN MAHSAپنجشنبه چهاردهم آبان 1388time 13:5 | |

سلام علیکم و رحمه الله

الان که من در خدمت شمام 1 سال بزرگتر از پست قبلیمم

لطف کنید احترام بگذارید (شما در مقابل مامور مخصوص ..................هستید )احترام بگذارید

امروزم که 13 آبان فبها(خدا به فریاد)داشتم میومدم سر کار یگان ویژه بود که از در و دیوار میومد

بزارید می خوام از 10 بگم

آقا ما بعداز ظهر داشتیم می رفتیم کلاس که آقا بهنام زنگ زدند و فرمودند که وایسا من و مامانی داریم میایم می خواد ببیندت(وای خدای من من قلبم با باطری کار می کنه ها)

بله مامان شوهر خانم تشریف فرما شدند و ما هم بدن لرزه

نه اینجورااااااااااااا اون جور.حالا حس و حال من بماند.خانومی از ماشین پیاده شد و خواست بره عقب بشینه که من ممانعت فرمودم(هان مهسا خودتی ؟)

من و رسوندن و رفتن

حالا اخبار روز 11

از صبحش که خبر دارید بعدازظهر هم من حدود 1 ساعت کامل جلو آینه بودم خدائیش ترکوندم

بهی تا منو دید فقط نگاه می کرد می گفت مهسا .............................

خیلی خوش گذشت خیلی

حالا کادوئی که گرفتم از بهی جونم 1-سرویس فیروزه اصل 2-تراول ......................

وای حالا حال من و تصور کنید

تازه به برکت روز تولد من آب زاینده رودم باز کردند بعد از 7 ماه(قابل توجه اصفهانیا)

خواهری شیدا عکسامونو واست ایمیل می کنم(بیشتر واسه تو عکس می گرفتیم)

اخبار 12

دیروزم دیر امدم سر کار بنا به دلایلی
(یه ناپرهیزی بزرگ کردیم ما)

آقامونو ندیدیم رفتم خونه بعد خواهری مینا کیک پخته بود چه بوئی اما چشتون روز بد نبینه وسطش خمیر بود(قربونش برم می خورد بعد می گفت مهسا بدم نشده ها نه؟ نه خیلی بد شد)

رفتم خونه خالم (خالم بهم یه تونیک داد و یکی دیگه از عزیزان هم یه بلوز با مارک بوسینی)

دیگه دیگه هیچی دیگه(امسال خیلی کم کادو گیرم آمد پارسال بیشتر بود)

البته شیدا جونم گفت کادوت محفوظه خواهرم رویا هم همینطور مامانیمم همینطور

الانم 13 آبان فکر کنم امروز خبرای بشه (یگان ویزه ه ه ه ه ه ه ه ه ه)

من دیگه برم .دعامون کنید.

PEN MAHSAچهارشنبه سیزدهم آبان 1388time 9:10 | |

امروز تولد منه.یعنی تولد مهسای من.امروز بهترین روز خداس.بهترین روز دنیاس.
امروز,امروز,وای خدا چقدر خوشحالم,اینقدر که نمیدونم چه جوری بگم,چه جوری ازت تشکر کنم.خدا جونم مرسی,مرسی که توی این روز مهسا رو به من دادی,مرسی که با مسا به من امید دادی,دلیل زندگی دادی,دلخوشی دادی,ارامش درونی دادی و با مهسا,خودتو بم نشون دادی.خدایا ازت ممنونم.شکرت.
خدایا
به من کمک کن تا لیاقت این عشقو
این فرشترو,این فرستادتو
داشته باشم,
و این توانو بم بده که مهسارو خوشبخت کنمو به ارزوهاش برسونمش.


PEN MAHSAدوشنبه یازدهم آبان 1388time 12:0 | |

سلام

سلام

فکر کنم من سحرخیز ترین وبلاگ نویسم تو ایران(البته فقط در حد فکره)

گفتم که امروز مهمان داریم

آخه آخه امروز تولدمه  آره من مهسا کوچولو 20 سالم تمام شد و پا گذاشتم رو سن

(پیر شدیم ننه)

مهمونمونم میاد

من امسال تولد نمی گیرم آخه میدونید که نیاز به تکرار دوباره نیست اما میخوام تو وبلاگم یه تولد کوچولو بگیرم می دونید چرا آخه قراره پریسام بیاد

درسته پریسا امروز داره میاد واسه تولد مهسائیش 

اینه که من به خودم اجازه دادم و دلمم راضی شد که تو خلوتگاهم تولد بگیرم (تا پریسا نیاد شروع نمیکنیم)

                                         

پریسام امد

خوش آمدی خواهرم-قشنگم شیدا میاد اخه می خواد ببیندت خیلی دلتنگته

امروز 11 /8 تولد منه من مهسا

الان من و خواهریام داریم می خندیم(صحبتهای خصوصی)

سال اول پریسا برام لوازم آرایشی خاویار گرفت

سال دوم یه بلوز فوق العاده ناز با یه مجسمه نازتر از ان

امسال امسال

دلتنگی به من هدیه داده(بسه بعد از مدتها پریم آمده باید بخندیم)

بهنام نمیاد اخه جشن ما دخترونس

بهنامم امروز بعداز ظهر واسم تولد میگیره(فکر می کنید واسم چی خریده؟؟؟)

بعدازظهر می خوام بترکونم.

یه تونیک خیلی خوشکل خریدم یه کم کوتاه (یه کم که چه عرض کنم)اونو می خوام بپوشم

مسلما طبق معمول میریم میدون تا اخر شب کنار هم می ترکونیم

قربونتون برم. الان دارم اشک می ریزم مثل ابر بهاری

شیدا  با یه عالمه فاصله

پریسای منم که پیش خدا

پارسال پریسا اهواز بود چند روز بعد از تولدم آمد بعد نهار پخت با هم رفتیم بیرون اینقدر خوشمزه بود من و شیدانمی دونستیم چطوری باید بخوریم

چقدر الکی می خندیدیم.

قربونشون برم 

(چرا اینا 4 تان)

بچه ها 3 تائی با هم..................

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک

بیا شمعارو فوت کن که صد سال زنده باشی

 شاید امروز دوباره آپ کنم اما الان باید رفت

خواهری شیدام واسه تولدم آپ کرده : دنیای که ما ساختیم.

کسی که این پست و می خونی فاتحه واسه پری من یادتون نره.

بخدا من دیوونه نیستم فقط  فقط دلتنگم  همین.
PEN MAHSAدوشنبه یازدهم آبان 1388time 8:52 | |

خوب است که خدا تو را آفریده

خوب است که خدا تو را مهربان و عزیز آفریده

و بهتر ان که خدا تو را برای من آفریده  و بس


پ ن :فردا تولدم گفتم که یوقت خودم یادم نره

          واسه فردا برنامه ها دارم(آخه مهمون دارم)میبینیدش

PEN MAHSAشنبه نهم آبان 1388time 9:48 | |

اگه روزی پشیمون شدی

اگه روزی فکر کردی که می شه و اشتباه نکردی

یادی از حالت بکن

از الان

از حست(صعود و رکود)

آنوقته که از خودت خجالت می کشی

آنوقته که می بینی به پاس این بی حرمتی باید تصمیمتو اجرا کنی

باید.

روزی می آید که پرده ها برداشته می شود و ..................................... آنروز باید رفت تا ابدیت

خیلی آرام باید رفت

PEN MAHSAپنجشنبه هفتم آبان 1388time 13:30 | |

سلام  الان ساعت 8:45 دقیقه است

برای ساعت 2 دارم لحظه شماری می کنم

آخه بهنام میاد دنبالم .دیشب برگشتن از یزد.(نمی دونید چقدر لذت بخش بعد از خستگی کار روزانه .........)

چقدر دیروز خوشحال بود.می گفت فقط چند ساعت دیگه تحمل کنیم ....................

واقعا ایندفعه چقدر دلم براش تنگ شده بود

وقتی 2 ماه رفت اردن چه جوری تحمل کردم؟؟؟خودمم نمی دونم

خبر خبر:تیم بهنام من (سپاهان )تو منطقه اول شد(خوب بله دیگه!!!!!!!)

وقتی حرف می زنه جون می گیرم.وقتی قربون صدقم می ره چقدر دوست دارم(یه ذره فقط یه ذره حیا بد نیستش)

چقدر حریص شدم.چقدر نیاز شنیدن دارم

آخه می دونید که ما این دو ماه چقدر از هم دور شده بودیم  تو حاشیه(آخه بهنام همیشه بود ...................... ...........................بلاخره آدم باید قدر عافیت و بدونه)

این نقطه چینا یه حرفی که اول نوشتم بد دیدم بهنام بخونه دیگه نمی تونم بتازونم.

دیروز رفتم واسش یه بافت خیلی خوشکل خریدم فقط خدا کنه کوچیک نشه(نیست بهنامی من درشت)

ماشا الله

الانم که دارن می نویسم خوشکل کردم به خودم رسیدم(برنز همونی که بهنام دوست داره)

فکر کنم همکارام بفهمن خبری. آخه تو این چند روز قبل یه کرمم  نزدم خوب البته سر کا رو می گما

(آی شیطون)

بماند که ما همینجوریش خوشکلیم

می بینید چقدر آدم زود حسش عوض می شه پست قبلیم داشتم زار می زدم اما حالا

باید با خودم کنار بیام باید(حس مهسا:همه چی درست می شه صبوری کن)

خلاصه که کاشکی زود زود 2 بشه می خوام بپرم تو بغل محکم و امنش *محک بغلش* کنم

ولی اصلا ان نباید این کا رو بکنه* چون فکر میکنم تمام استخونهای من خورد می شه

بسه دیگه این حرفا دختره بی حیا(ای بابا خوب شما وقتی یه مسافر عزیز دارید میبینیدش نمی پرید تو بغلش)

من دیگه برم یکم کار کنم که این مدیر آمد

خیلی خوشحالمممممم

همین الان بهی  sms  داد(سلام همه کس من.زندگی من.صبح بخیر.فقط 4 ساعت دیگه)




PEN MAHSAپنجشنبه هفتم آبان 1388time 9:17 | |

  خدا وصیت منو گوش بده نامم و بخون 

شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون

میسپرمش بهت میرم تمام تار و پودمو

یه وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو

خدا یه وقت کسی نیاد بدزده قلب ساده شو 

کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایه شو

بهش بگه دوسش داره خیلی بده زمونمون

خدا سپردمش بهت مواظب عشقم بمون

خدا شاید این عشقی که من میگم و تو نشناسی

نزدیک ترین کسم اونه خیلی دوسش دارم

راستی یادم نره بهت بگم عزیزترین کسم اونه

خودم مهم نیست اما اون نزاری تنها بمونه

بمیرم واسه نگاهش گریه چقدر بهش میاد

وقتی که حرصش میگیره میگه ازمن بدش میاد

اما وقتی آروم میشه میبینم من بغضم گرفت

همین دیوونه بازیاش از اول چشممو گرفت

PEN MAHSAپنجشنبه هفتم آبان 1388time 8:48 | |


Design By : Night Skin